بارانباران، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

باران مفهوم زندگی

صحبت کردن

سلام عزیز دلم ببخشید مامان چند وقت برات مطلب ننوشت سرش شلوغ بود. عزیز دلم الان که دارم برات می نویسم یک سال و هفت ماهته تو این چند وقته اونقدر کارای بامزه و شیرین داشتی که اگه بخوام برات بنویسم کتاب می شه ولی از همه شیرین ترینش حرف زدنهای بامزته دیگه الان تقریبا تمام کلماتو قشنگ می گی ولی بعضی کلماتو که اشتباه می گی و حیلی بامزن برات می نویسم مثلاً می گی گاله= خاله، نگن=نکن، بستینی=بستنی، پتین=متین، وقتی ازت اسمتو می پرسیم می گی بالان صاصابری ، ما هم کلی خوشحال می شیم و برات دست می زنیم  دوست دارم عشقم  
27 خرداد 1391

معذرت خواهی

سلام عشقم ببخشید مامان جونم به خاطر اینکه مامان مجبور هر روز تو رو بزارتت خونه مامانیت بعد بره سر کار ، خدا کنه وقتی بزرگ شدی بفهمی تمام این کارا به خاطر آینده خودته و از دستم ناراحت نباشی می دونم وقتی پیش مامانی و عمه و عموت هستی بهت خیلی خوش می گذره ولی من می دونم خیلی دلت برای مامان تنگ می شه آخه هر روز که میام دنبالت می پری بغلم و کلی بوسم می کنی و توی چشمام نگاه می کنی انگار می خوای بهم بگی که چرا تا حالا تنهات گذاشتم. صبح ها اگه بابا ببرتت خوابی و اونجا هم می خوابی ولی وقتی من ببرمت بیدار می شی و اگه ببینی من دارم می رم بیقراری می کنی مامانم عذاب وجدان می گیره. می خوام بدونی با اینکه می رم سر کار فکرم و قلبم رو پیش باران قشنگم جا...
27 خرداد 1391

خدایا روزا دیر بگذرن

امروز ناراحتم چون بعد از دو روز تعطیلی که پیشت بودم دوباره امروز اومدم سرکار دوست دارم روزها دیرتر بگذرن آخه نمی دونی چقدر شیرین و بامزه شدی هر روز چند تا کار جدید یاد می گیری و انجام می دیدی تو خونه ورد زبونت مامان گفتن منم کلی ذوق می کنم . دخترم حسابی باهوشی با اینکه تازه ۱۵ ماهه ای کلی کلمه جدید یاد گرفتی مثلاْ به تخم مرغ می گی تخ مغ و کلی کلمه های خوشگل که با گفتنش زندگی دوباره به من و بابا می دی هر روز به خاطر داشتن تو دختر ناز و خوشگل خدا رو شکر می کنم دوست دارم زودتر بیام خونه تا بغلت کنم .  
23 بهمن 1390

شیطونک مامان

سلام عزیز دلم قربونت برم اونقدر شیطون و بامزه شده که خدا می دونه امروز اومدم تا یه ذره از شیرین کاریهات رو برات تعریف کنم. اولاْ که کلی از کلمات رو خوشکل می گی مثلاْ دیروز وقتی اومدم دنبالت و سوار ماشین شدی دستت رو دراز کردی من فکر کردم فلش رو می خوای گفتم فلش نه نمی شه بعد گفتی نه کیتاب من با کمال تعجب دیدم منظورت قرآن کوچولوی جلو ماشین کلی خوشحال شدم. خیلی از کلمات رو می گی دیشب گفتی بابایی و بابایی هات کلی خوششون اومد ُ تازه یه کار با مزه دیگه هم می کنیم وقتی می برمت حموم با همدیگه می زنیم زیر آواز و کلی با هم می خندیم تازه یه خبر دیگه یه دندون کوچولو دیگه هم زد بیرون نازی ... دورش بگردم شیرین ترین لحضات زندگیم وقتی که با مامان حر...
28 دی 1390

عشق بابا جون

مامان جونم سلام هر چی که بزرگتر می شی بامزه تر و نازتر می شی و به بابا جونت وابسته تر هر شب تا شما دو تا با هم کلی بازی مهیج انجام ندید هیچ کدومتون نمی خوابید . عاشق دالی بازی و دنبال بازی هستی حسابی باباتو دوست داری را به را تا می بینی نشسته میری یه بوس کوچولو می کنیش  با بغل کردنت و بوس کردنت چه قندی تو دلش آب می شه و سر از پا نمیشناسه و ادای قش کردن در می آره و تو کلی می خندی امیدوارم همیشه همینجوری با هم جور و صمیمی و عاشق هم باشید.
5 دی 1390

زحمتهای مامان

مامان جون چند روز پیش بردمت قد و وزن بهم گفتن که وزنت زیاد بالا نرفته کلی ناراحت شدم خودم دلیلش رو می دونم آخه هم یکم اسهال داشتی و اینکه چون خیلی شیطونی می کنی و همش در حال راه رفتنی و یه دقیقه هم نمی شینی . مامان که هر روز برات غذای جداگانه مثل سوپ و آش و ... درست می کرد حالا کلی دستور غذایی جدید برات داره که باید همشو انجام بدم تا وزنت بالا بره  اینها رو دارم برات می نویسم تا بدونی چقدر دوست دارم و حاضرم برای راحتی و سلامتیت هر کاری انجام بدم.  من و بابا برای اینکه یکم غذای بیشتر بخوری شبا می شینیم پیشت باهات بازی می کنیم و کلی تشویق و به به بهت می گیم تا یه ذره غذا بخوری آخه خوشگلم خیلی کم می خوری . خدا کنه...
22 آذر 1390