بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

باران مفهوم زندگی

خاطره تلخ زندگی

مامانی شاید باورت نشه ولی بدترین روزهای زندگیم تقریبا یک ماه پیش بود   هفت ماه و نیم که بودی اسهال و استفراغ شدید شدی هر کاری کردم نتونستم توی خونه خوبت کنم یک هفته توی خونه با نسخه دکترت تحمل کردم ولی خوب نمیشدی یک چشمم خون بود و یه چشمم اشک من و بابا و تمام خانواده داشتیم داغون می شدیم . نمی دونستم چیکار کنم تا حالت بدتر شد و مجبور شدیم بیمارستان بستریت کنیم خیلی سخت بود بهم اجازه نمی دادن بهت شیر بدم تو هم گریه می کردی هر موقع می خواستی بازی کنی دستت سرم بود مامان و بابا که تو رو اینجوری می دیدن گریه می کردن تا اینکه بعد از چهار روز خوب شدی . خلاصه بدترین روز زندگی مامان و بابا بود از خدا می خوام که دیگه هیچ وقت مریض نشی. ...
3 مرداد 1390

کارهای شیرین

جیگر مامان دوست دارم    می خوام از کارات بگم که دل مامان و بابا رو برده                  خیلی منتظر شدم تا بتونی چهار دست و پا بری هفت ماهت که شد کم کم شروع کردی و قند توی دل مامان و بابا آب کردی  وقتی تونستی چهاردست و پا از پله برای اولین بار بری بالا برگشتی برای خودت دست زدی الان که هشت ماه و نیمت شده دستت رو به هر چیزی می گیری تا بتونی بلند شی خیلی هم شیطون شدی و ما منتظر تا بتونی تاتی کنی.   ...
2 مرداد 1390

احساسات مادرانه

دختر قشنگم دوست دارم نمی دونی چقدر از داشتنت به خودم افتخار می کنم خیلی وقتا دوست دارم محکم بغت کنم ببوسمت و تمام عشقمو به پات بریزم شاید هیچ وقت نتونم احساس واقعیم رو بهت بگم ولی روزی خودت می فهمی   دیروز بردمت سر کار خودم پیش همکارام همشون از دیدنت کلی لذت بردن تو هم حسابی شیطونی کردی براشون دست زدی رقصیدی خلاصه اون قدر بازی کردی که تا بردمت خونه از خستگی خوابت برد  فقط بهت بگم مامانو خسته کردی شبا نمی خوابی مامان کلافه شده آخه صبح زود می ره سر کار می دونی چیکار می کنی شبا تو خواب چهار دست و پا می ری . هم خندم می گیره هم عصبی می شم چون باید بدوم دنبالت
28 تير 1390

نانای نای

سلام دختر بلا   مامان جون قرطی از وقتی تونستی بشینی نه خیلی خوب توی بغل مامان تقریباْ چهار ماهت بود تا آهنگ می شنیدی یا برات نانای نای می خوندن شروع می کردی به تکون دادن خودت با آهنگ آروم آروم و با تند تند . شش و نیم بود که نشستی روی زمین و دست زدن یاد گرفتی و دیگه واقعاْ دستات رو تکون می دادی و نانای می کردی و کلی باعث خوشحالی همه می شدی.  
27 تير 1390

حرف زدنهای شیرین

سلام مامانی   یادم می یاد وقتی سه ماهه بودی وقتی به چیزی احتیاج داشتی مثلاْ گشنه بودی منو که می دیدی می گفتی ماما   وقتی هم که هفت ماهه بودی می گفتی بابا-دَدَ-بَ بَ-آب بَ- الان هم همش چیزی که بیشتر از همه می گی وقتی که می بینی بابا لباس بیرون می پوشه می گی دد دد هر بار که چیزی می گی دل مامان و بابا رو می لرزونی نمی دونی چه لذتی داره شنیدن صدای نازک و قشنگت  
27 تير 1390

باران جوجوی شیطون

باران کوچولوی من هر چی بزرگتر میشی قشنگتر و نازتر می شی مامان جون   مامان ۶ ماهت که شد رفت سر کار درسته پیشت نیست ولی همه فکر و ذهنش پیش توئه دوست داشتم می دونستی چقدر غصه می خورم که تو پیشم نیستی نمی دونی قبل از اینکه تصمیم بگیرم صبحها کجا بزارمت هر شب گریه می کردم و بوست می کردم و بهت می گفتم مامان رو ببخش که نمی تونه پیشت باشه تو هم آروم نگام می کردی و می خندیدی انگار مامان رو بخشیدی . حالا که دارم اینها رو برات می نویسم هشت ماه و ۱۵ روزت شده و خیلی کارای جدید یاد گرفتی که می خوام برات بگم 
25 تير 1390